از نو فرمودم
گردان .۸۶ اموزشی پایگاه یکم هوانیروز کرمانشاه
گردان ۴۱۳ مخابرات گروهان عملیات پشتیبانی لشکر ۲۳ تکاور
شغل: بیسیمچی
درجه: سرجوخه
این است پرونده ی خدمت من که بسته شد
اما مهمتر اینکه تولد یکسالگی وبلاگه منه و خوشحالم
زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
گردان .۸۶ اموزشی پایگاه یکم هوانیروز کرمانشاه
گردان ۴۱۳ مخابرات گروهان عملیات پشتیبانی لشکر ۲۳ تکاور
شغل: بیسیمچی
درجه: سرجوخه
این است پرونده ی خدمت من که بسته شد
اما مهمتر اینکه تولد یکسالگی وبلاگه منه و خوشحالم
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید و
از سر مستی آن جهان هستی را ساخت
با عرض سلام به تمام دوستان روزگاری بود بودم و مدتی نبودم و اکنون هستم وقت بسیاری ندارم از دوستان که نمیتوانم به دیدارشان بیایم پوزش میخواهم تا زمانی که در اختیار دولت هستم از خودم گذشتم تا دوباره به خود برگردم زمان زیادی لازم دارم از نبود خودم ناراحتم اما چه باید کرد جز تحمل
سلام بر دوستان و اشنايان
قديمي ها جديدي ها و ياران
منم سربازم و كاسه به دستم
واسه حمله به آش اماده هستم
از اينجا حمله ور ميشم به كرمان
اخه آشي نمونده توي تهران!
اگر دارم سبيل ويال و كوپال
هنوز طفلم برم خدمت شدم دال
در اين پاييز سرد وبرگريزان
دگر رفتم خداحافظ عزيزان
پاهام درد گرفته خستم, خسته از دنيا نه خسته از خودم زمين خوردم, بلند شدم ,كتك خوردم ,باز سرمو بالا گرفتم. با تمام درد هام راه رفتم. من اعتقاد دارم انسان, مرد و زن بايد سرشون و بالا بگيرن و با تمام دردهاشون راه برن تا درد از رو بره. درد, تنهايي و زخم لازمه ي بزرگ شدن و قوي شدنه. وقتي دردت مياد ميري يه گوشه تنها ميشيني به زخمهات نگاه ميكني تازه ميفهمي چه خبره. من هميشه فكر ميكردم كمبود دارم, هميشه دنبال كسي بودم ,دنبال چيزي بودم, دردهاي زيادي كشيدم تا فهميدم كمبود خودمم, شروع كردم به بوسيدنه خودم بغل كردن خودم,,بهم ميگفتن و ميگن ديوونه ميرفتم تو تنهايي ديدم تنهايي يه راهه راهيه تا بي نهايت وقتي با خودمم, ارامش دارم بهم ميگي خودخواه من خود خواه نيستم اگه بودم به هيچكس كمك نميكردم .فقط براي خودم ارزش قائل ام. از خدا ممنونم كه تنها افريدم هميشه سر راهم نشونه گذاشته كه بهم بفهمون, بايد چگونه باشم. هر گاه خواستم كسي كنارم باشه نبوده يا نشده بعد از مدتي فهميدم در دل تنهايي رازي وجود داره, دقت كردم متوجه شدم همون رازيه كه بزرگان بهش رسيدن و تازه فهميدن هيچكس نيستن همچنين من هيچكس نيستم و با حجيم شدن ذهن و اطلاعاتم به نتيجه ميرسم چقدر پوچم و لذت ميبرم از پر كردن
راه كمي مونده بود تا ايستگاه پياده بشيم
, پنجره اي كه كنارش روي صندلي نشسته بودم نيمه باز بود, باد خنكي كه به صورتم ميخورد حسي خوبي بهم ميداد. دستامو برده بودم زير بغلهام محكم خودمو فشار ميدادم. گاهي نور ماشينهايي كه از روبرو ميامد, اينقدر زياد بود كه چشمامو ميبستم خواب پشت چشمام داشت فرياد ميكرد, هر غريبه اي ميديد فكر ميكرد خمارم. در حالي كه ميدونستم تا ايستگاه راهي نمونده چشمامو بستم فكر ميكردم بيدارم با خودم تو خاطراتم قدم ميزدم كه ناگهان صداي خنده تمام وجودم و تكون داد, چشمام و باز كردم پيرمردي با ريشهاي بلند و صورتي نيمه تاريك تو صورت من داشت ميخنديد تنها مقداري از سفيديه چشمهاش معلوم بود با اينكه دندوناش خراب بود اما دهانش بو نميداد. نفس گرمي داشت كه روي پوستم سنگيني ميكرد. تمام چهره ي پيرمرد بسته شد با نگاهي دريده بهم نزديك شد و گفت پياده شو ايستگاهه ,بعد خيلي اهسته رفت عقب و با همون دو چشم براق بهم ذول زده بود همينكه كمرش راست شد نفسي خشمگين كشيد. من ترس وجودمو گرفت بدنم شل شد قلبم به سر و صدا افتاد دستامو از زير بغلم در اوردم گذاشتم كنارم رو صندلي, خودمو هول دادم بالا تا صاف بشينم. پيرمرد دست برد به ريش هاي بلندش در حالي كه داشت ريش هاشو ميخاروند راه افتاد رفت. بلند شدم نگاهي به صندلي هاي خالي انداختم متوجه شدم خيلي وقته رسيديم . براي اينكه از غافله عقب نمونم خودمو جمع و جور كردم كه قبل از اينكه ماشين راه بیفته استراحت کنم. از پله هاي اتو بوس امدم پايين پاهام كه به زمين رسيد باد بهم حمله كرد, لرزيدم, مو به تنم راست شد, به جلوم نگاه كردم سالن غذا خوري بود كه پر از ادم شده بود. هنوز راه نيفتاده بودم, كه صدايي اشنا با لحني خشن گفت فقط يك رب وقت داري. باز هم همان پيرمرد پشت به من ايستاده بود و داشت سيگار ميكشيد پرسيدم: شما راننده هستيد؟ گفت: هستم. چطور مگه؟ مشكلي داري؟ گفتم نه .گفت: پس زود برو برگردمن منتظر كسي نميمونم. بعد خيلي اهسته قدم برداشت و راه افتاد رفت. دوباره چشمم به سالن افتاد دلم قنج رفت كه با نيرويي قوي به سمت درب ورودي قدم بردارم. در حالي كه داشتم به سمت درب ورودي ميرفتم با خودم فكر ميكردم با اين همه جمعيت جايي پيدا ميشه من بشينم؟. در همين فكر بودم كه نزديك درب رسيدم بوي خوش كباب و گرماي داخل انچنان هوش از سرم برد كه با لگد درب و باز كردم دويدم داخل سالن, چند قدم كه برداشتم برگشتم درب و بستم, سرم پايين بود از گرما مورمورم شده بود, دستامو تند تند بهم مالش دادم سكوت عجيبي تو گوشم فرياد كشيد زير چشمي به جلوم نگاه كردم ناگهان با جمعيتي از چشمهاي جفت روبرو شدم نگاه هاي هراسان,نفرت آميز,تمسخر آميز و متعجب به من خيره شده بود. خجالت به شكل گناه نشست تو وجودم همينطور كه سرم پايين بود به سمت ميزي رفتم كه مردي با اندامي درشت و موهاي خرمايي پشتش نشسته بود نگاه مردم برام سنگيني ميكرد و تا مدتي كه قدم ميزدم دنبالم بود. به جلوي ميز رسيدم مرد با خنده اي كوتاه گفت: چي ميخوري؟ گفتم: چايي. پوزخنده هايي برام رها شد. نيشخند مرد زياد شد و گفت همين؟ بدون اينكه چيزي بگم سري تكون دادم و برگشتم كه جايي پيدا كنم براي نشستن از بخت خوشم هيچ صندلي خالي نبود. نگاه ها به حالت اول برگشته بود با خودم فكر كردم من با اين لباسهاي پاره و كثيف با حركته ديوانه واري كه انجام دادم مردم ديگه فكر نميكنن من آوارم يقين پيدا ميكنن. هيچكس غير از خودم و خدا نميدونست چه بلايي سرم اومده. ديگه به هيچي فكر نكردم نگاه هارو فراموش كردم همينطور صداهارو همون جايي كه بودم چهار زانو نشستم روي زمين. سرم پايين بود فضا پر از همهمه شده بود. اما مثل اينكه ايندفعه كسي متوجه حركتم نشده بود چند دقيقه اي گذشت كه با ديدن دو جفت پا كه به طرف من ميامد حس عجيبي بهم دست داد بالا رو نگاه نكردم وقتي رسيد بهم مكث كوتاهي كرد, دولا شد چايي و قند گذاشت كنارم رفت نميدانم چرا ذل زده بودم به چايي, مقداري گذشت دستم و دراز كردم براي برداشتن كه بخورم صداي قهقه ي چند بچه از جا پراندم نگاهم نا خوداگاه برگشت طرف صدا با انگشت من و نشون ميدادن داد ميزدن ديوونه! ديوونه!. خنده ي مسخره اي نشست رو لبهام دو باره سرمو انداختم پايين ياد گذشتم اوفتادم ياد خونم, همسرم, فرزندام, در روياي شيرينه اونا داشتم غلت ميخوردم كه به خودم امدم برام 24 ساعته گذشته مثل روز روشن شد. كه تمام هستيمو توي تصادف از دست دادم تنها خودم موندمو دنيا. ديگه بغضي نداشتم, اشكي نداشتم كه اتيش بازيه درونمو خنك كنه. وقتم تمام شده بود صداي بوق اتوبوسها خبر از حركت ميداد من هم براي رسيدن به خونه عجله داشتم چون بايد خيلي ديگه زحمت ميكشيدم چند تا جنازه و ساختن زندگي براي شروع دوباره خيلي راحت نبود. بلند شدم كه برم. چايي هنوز تو دستم بود. نگاهي به بيرون انداختم چراق اتوبوسها روشن و خاموش ميشد, نميدونستم چرا اما خوب مهم نبود. همهمه زيادتر شد چند نفر بلند شدند و همينطور پشت سر هم قد علم ميكردند. با بلند شدن مردم صداي ميز صندلي ها تو فضا پخش ميشد. بعضي ها براي پرداخت پول دور مردي كه پشت ميز نشسته بود جمع شده بودند. من همچنان به مردم نگاه ميكردم مثل كسي كه براي اولين بار از تيمارستان مرخص شده. با باز شدن درب سرماي نازكي پوست صورتم و نوازش داد لرز گرفتم وقتي لرزيدم نيمي از چايي كه تو دستم بود ريخت روي زمين خيلي اهسته استكان و گذاشتم لب پنچره ي كنار دستم. دستام و كردم تو جيبم به سمت درب حركت كردم دلم به تپش افتاد, اخه يادم رفته بود پولي ندارم هر چي داشتم داده بودم راننده آمبولانس و بليط خريده بودم كه به شهرم برگردم به درب كه نزديك شدم نفسي راحت كشيدم تا اينكه خارج شدم. پيش خودم گفتم حتما صاحب اونجا فكر كرده بي خانمانم چيزي نگفت. ديگه احساسي نداشتم فقط سرما بود كه يادم مي انداخت زندم به هيچ چيز فكر نميكردم به جز اينكه چگونه زندگي كنم در حالي كه نه احساسي دارم نه زندگي. تكه يخي بودم كه خون تو رگهاش جريان داشت.!اي اهن بي احساس من خستم
خسته از تكرار امتداد و سنگريزه
آه آهن تو سرد و بي احساس در سختي
تو گرم و سوزناك در نرمي
چه گويم گر خدمتي طاقت فرسا داري
چند برف چند تابش چند باران است ميتازي
نميدانم پس كي ميبازي
هر چند عادت سوزن باني
اخر تو از احساس چه ميداني
من خستم خسته از تكرار پر مقصد
ميدانم مرگ تو مرگ صورتكهاست
اين شعر اولين و اخرين شعر منه كه تو وبلاگ ميزارم دوست دارم به جاي
نظر دادن شعرم و نقد كنيد ممنون ميشم. اين شعر و انتخاب كردم چون اولين
شعرمه كه كوتاه و سبكش سپيده چون من ترانه ميگم تا شعر نو و .....
اخه كه چي ؟ دخترو پسر به جون هم افتادين هم ديگرو دارين ميكوبين كه به چي برسين
پسره ميگه دخترا مشكل دارن دختره ميگه پسرا مشكل دارن نه خدا وكيلي پس
كي مشكل نداره؟ نشستين بهم گير ميدين جبهه درست كردين هي تو بنداز هي اون
بندازه. بخوام بي طرف بگم هم دختر هم پسر بايد قابليت هاي هم ديگرو بدونن و قبول
كنن. بابا دختر جماعت ناز و لطيف پسر جماعت سفت و سنگين بايد قبول كرد
دوستي دارم دنبال دختري ميگرده كه بتونه گاو بكشه تا باهاش ازدواج كنه دوست عزيزم از
دختر بر نمياد و هستن دخترايي كه دنبال شوهري ميگردند با نازو ادا. اما يادمون باشه
همه جور ادم هست. توي مقاله اي خوندم پسرا از نظر روحي بيشتر در معرض
خطرن بايد بهشون گريه كردن ياد داد. بنده محاله فيلم عشقي نگاه كنم و گريه نكنم بهم
ميخندن اما خنده ي اونا مهم نيست مهم اينه كه سبك ميشم,تخليه روحي ميشم, قبول
دارم بعضي پسرا نامردن اما قرار نيست همشون و با هم جمع ببنديم و همينطور
دخترايي وجود دارن كه نامردي ميكنن بازم نميشه گفت
همشون اينطورين ما بايد ياد بگيريم انسان باشيم وقتي انسان باشيم به كسي خيانت نميكنيم
ياد بگيريم بشناسيم و دل قشنگمونو مديريت كنيم اين معيار منه دل ابتدا بايد براي خود و
خدا سپس براي خوانواده و اخر هم براي كشور و مردمش بتپه ![]()
![]()
![]()
گذاشتي عاشقت بشم بعد بري تنهام بذاري
خوب كه خراب تو شدم بگي كه دوستم نداري
سرم تو كارم بود و بس سرزده از راه اومدي
گفتم ستاره نميخوام گفتي كه از ماه اومدي
نازك تر از گل نشنيدي
به عشق پاكم خنديدي
حرفامو كاش ميفهميدي
سهم من از عشق اين نبود
نفس بودي نه يك هوس
هيچكس نبود تو بودي بس
سهم من از تو خاطرس
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو كه تنها نميموني منه تنها رو دعا كن
خاطرا تمو نگه دار اما دستامو رها كن
به چه قيمتي گذشتي از شبهاي خيس مهتاب
چي گذاشتيم از منو تو بجز آرزوي بر آب
به چه قيمتي غرورو سر راهمون كشيدي
چرا لحظه هاي با هم بودنامو نو نديديم
خوب من ما هر دو باختيم توي اين بازيه بي خود
هر دو تامون كم گذاشتيم كه ترانه ها مونم مرد
چيزي از لحظه نمونده منو تو لحظه رو كشتيم
حكم اعدام دلامون با غرورمون نوشتيم
اگه دوستم نداري به روم نياريه چيزي از غرورم واسم بزار
نذار تو فكر تنهايي گم بشم
نذار حرف وحديث مردم بشم
دلمو اينقدر نشكن آخه اين دل عاشقت بودله نكن اين قلبه خونو آخه روزي لايقت بود
دلمو اينقدر نسوزون مگه چي مونده از اين دل
رفتي و با بي وفاييت زدي لفظ مهر باطل
تو كه دوست نداشتي باشي چرا آتيشم كشيدي
اونكه تو خودخواهيات مرد دل من بود تو نديدي
از تو خونه ي وجودم به چه آسوني پريدي
ريختن غرور اين مرد و نه ديدي نه شنيدي ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من از فاصله ها بيزارم. اما سپاس كه بين فاصله ها صدايي هست. هر چقدر هم كه از هم دور باشيم
, نگاه هست, دل با تمام خستگيش هست. در كوبه هاي ثانيه پاهايت را محكم نگاه دار, اگر طاقت نياوردي دستت را در دست خدا بگذار تا استوار بماني و اگر هم فروافتادي نترس فقط خسته اي مقداري استراحت بد نيست. باز بر پا خيزو حمله كن. اينجا دنياست ميدان مبارزه. نه امتحان است نه راهي براي آخرت . كسي در جنگ پيروز است كه سلاحش عشق وهدفش پيروزي بر اهريمن باشد. دنيا از سنگ است تو آهن باش. خدا از عشق است تو عاشق باش. سهراب ميگويد:(هر كجا هستم باشم آسمان مال من است. پنجره, فكر, هوا, عشق, زمين مال من است. چه اهميت دارد گاه اگر ميرويند قارچهاي غربت؟ من نمي دانم كه چرا ميگويند; اسب حيوان نجيبي است, كبوتر زيباست. وچرا در قفس هيچ كسي كركس نيست. گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد. چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد. واژه ها را بايد شست. واژه ها بايد خود باد, واژه ها بايد خود باران باشد) روحش شاد. بيايم زندگي كنيم و به ديگران هم اجازه زندگي بدهيمآمد گفت
: دوستت دارم. گفتم: من نيز دوستت دارم. گفت: عزيزتريني. گفتم: ميخواهي كنارت بمانم؟. گفت: حتما بمان. گفتم: عاشقتم تا پاي جان. گفت: ميخواهمت. گفتم: برايت زندگي ميسازم. گفت: بمير. من نمردم من را كشت و رفت. هنوز نيمه جانم, نامش بر قلبم حك شده و چشم به راه برگشتش)تنهايي شايد يه راهه
, راهيه تا بي نهايت. تنهايي درد, براي درك كردن باهم بودنه. بين ما كساني هستن كه از هم ديگه خسته شدن اما همونا وقتي از هم دور ميشن تنهايي دست بكار ميشه مياد تمام وجودشونو ميگيره به قول خدا بيامرز فريدون فروغي, غم تنهايي اسيرت ميكنه------ تا بخوايي بجنبي پيرت ميكنه. خوبيه ما آدما اينه كه خدا تنهامون نميزاره, اما بدونين من خودم شخصا از دست خدا هم خسته شدم. داد زدم گفتم, خدااااا ولم كن دست از سرم بردار, ميخوام تنها باشم. همون خداي مهربون, نشست تو قلبم آرامشي بهم داد كه گريه افتادم. من بغض و دوست دارم قشنگترين لحظه هام با بغض شروع شده با گريه تموم شده و هميشه ام يكي بوده كه اشكامو پاك كنه